تنها و خسته بر ساحل دلتنگي نشسته ام ، خيره بر امواج دريا ، روي ماهت در آسمان قلبم لبخند مي زند و چشمانم از شوق ديدنت باراني مي شود .چرا مرا راهي به سوي كوچه باغ مهرباني ات نيست ؟ چرا پشت حصار فاصله ها تنها مانده ام ؟ چرا دستم از دامانت كوتاه است ؟ شايد كوتاهي از خودم باشد ، اما مي دانم تو بزرگوارتر از آني كه اين غريب خسته را در غربت دلتنگي تنها بگذاري .

ثانيه هاي بي كسي
بي تو تموم لحظه هام پر از غصه و غمه
يه روز ميام به ديدنت هر چي ببينمت بازم كمه
نمي رسه به گوش تو صداي فرياد دلم
يه روز مي فهمي دردمو، كه زير خاكم و گِلم
اشك چشاتو مي بينم دل تو هم پر از غمه
دوري هم بد درديه ، اما دلامون با همه
رو تو بكن سمت خدا ، بيا خدا خدا بكن
بيا يه بار هم كه شده ، زير پاتو نگاه بكن
يواش يواش تموم ميشه ثانيه هاي بي كسي
اگه تحمل بكني يه روز به دريا مي رسي


